محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4034

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آشفته ، سپاهت با تو نيست و دستور حركت داده اى ! » گفت : « پس چه بايدم كرد ؟ » گفت : « دستور اقامت دهى » ، و حرشى چنان كرد . گويد : نيلان پسر عموى شاه فرغانه سوى حرشى آمد كه بنزد مغون جاى گرفته بود و به دو گفت كه سغديان در خجنده هستند و خبرشان را با وى بگفت و گفت : « پيش از آنكه سوى دره بروند به مقابلهء آن بشتاب كه آنها در پناه ما نيستند تا وقتى كه مدت بگذرد . » حرشى ، عبد الرحمان و زياد بن عبد الرحمان ، هردوان قشيرى را با جمعى بفرستاد ، سپس از آنچه كرده بود پشيمان شد و گفت : « كافرى سوى من آمد كه نمىدانم راست ميگفت يا دروغ ؟ و سپاهى از مسلمانان را به خطر انداختم » گويد : آنگاه از پى آنها حركت كرد تا به اشروسنه رسيد و به اندك چيزى با آنها صلح كرد ، هنگامى كه شام مىخورد گفتند : « اينكه عطاى دبوسى بر در است » عطا از جمله كسانى بود كه با قشيرى فرستاده بود . گويد : حرشى وحشت كرد و لقمه از دست وى بيفتاد ، عطا را پيش خواند كه به نزد وى آمد و به دو گفت : « واى تو ، با كسى نبرد كرديد ؟ » گفت : « نه » گفت : « حمد خداى » آنگاه شام خورد و دبوسى مطلبى را كه به سبب آن آمده بود بگفت . گويد : حرشى با شتاب برفت و پس از سه روز به قشيرى رسيد ، پس از آن برفت و چون به خجنده رسيد به فضيل بن بسام گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « راى من شتاب كردن است » گفت : « راى من چنين نيست ، اگر كسى زخمدار شود كجا مىرود ؟ يا اگر كسى كشته شود كجايش مىبرند ؟ راى من اين است كه فرود آييم و ملايم رويم و براى